پیرنگ
همگام با کودک درون و در آغوش داستان
دعای سَفر... می روی... در را، نگاه می دارم و پنجره را، نگاه می دارم و شاخه های حیاط را، که از زمزمه ی گام هایت، شانه هایشان، می لرزد... می روی... و در ختان کبود می شوند و حیاط خالی سرخ و پرنده های پریشان، تا فصلی دور، پَر و رفتنت مثل همیشه لبخند می زند... می روی... و من در ابتدای غروبی سرد در را، پنجره را، نگاه... نه! دو پلک چفت می کنم که مبادا، گریه ی یک مرد زمینِ گام هایت را، به لرزه در آورد! مرتضی بهداد، پاییز ۸۸ اعتراف - یک روز سرد زمستونی رو به یاد دارم. با تمام جزئیاتش. خوب یادمه که خیلی سرد بود.تا جایی که چشم کار می کرد سفیدی پلشتی بود. هیچ جونوری رد نمی شد. یعنی مگه می شد تو اون هوای سگی پاشواز خونه بیرون بذاره. پهلوان سالار سوم پاییز... آن پهلوان سالار سوم، واپسین رنج. پاییز... آن نو بلوغ سینه اش نارنج. به روی مخملی مشکین، می گذارد پای، لرزان پای... آن شیر دخت زریّن پنج. و در آخر، به چین دامنش افزون هزاران درد، می خزد آرام، درون بستر مردی، زمستان مرد!
خواب - چه کسی بود صدا زد سهراب! - پاشو گمشو لنگه ظهره! باید خواهرتو برسونی مدرسه اش! صدای مادرم بود که از آشپزخانه شنیده می شد. حتما دوباره با لوله ی کثافت گرفته ی ظرفشویی ور می رفت. آخه کسی نیس بگه، دختر جماعتو، چه به مدرسه رفتن! دوباره پتو رو چپوندم رو سرم و ادامه ی خوابهای دنباله دار. چیزی بیش از سیمای ما ، به ما، ماننده است و آن لبخند ماست! ( نوشته شده از کتاب کارگران دریا) مردی که زیر باران رفت را، دیدم. از روزنه ی پنجره ای که نیمه باز بود. مردی که سایه اش بر تمام شهر، تا انتهای بام های دور، دراز بود! زمین در امتداد قدم هایش نشست می کرد و به خاک می غلتید. زمان میان هجوم گام هایش، گم بود و می ترسید! و دختری که آشفته بود، موهایش از پس پنجره ای می آمد، دست زیر چانه اش می انداخت، و نگاهش سراسر راز می شد. مردی که زیر باران رفت را ، دیدم. مرتضی بهداد زمستان ۱۳۸۷ معصومه ساعت آونگ داری، که بالای شومینه قرار دارد، یک بعد از نیمه شب را نشان می دهد. خانه در تاریکی و سکوت فرو رفته است. وگاه که کنده ها در آتش شومینه شعله ور می شوند، می توان مبل ها ، قاب عکس ها ی رو ی دیوار و لباس هایی که به صورت نامرتب، روی میز پخش شده اند را مشاهده کرد. شب بخیر مامان... { تقدیم به تمام کسانی که نمی دانند، که بسیار، می دانند! }
هوا خیلی خل وچل بود. آفتاب اون بالا، مث دیوونهها، هی میخندید. باید بره خونش… باید میرفت خونش… اما اصلا به حرف مامانش گوش نمیداد… ولی باید گوش میداد… چون سر ظهر بود و هی مامانش صداش میزد … ولی اون میخندید… هی میخندید، مث دیوونهها… منو یاد خواهر کوچیکم میانداخت، فاطی… هی جیغ میکشید … جیغ میکشید… آخر سر بهش گفتم که اگه جیغ بکشه منم جیغ میکشم… ولی اون هی جیغ کشید و با موهاش انگشتامو فشار میداد… وقتی زبونمو لای دندونام فشار دادم اون ساکت شد… منم ساکت شدم… حالا اون نبود، ولی آفتاب بود. 1916 - داره بارون می یاد... من، درحالیکه روی تختخواب نشسته بودم، وبه کف سنگی اتاق که درسوسوی نورچراغ دیواری برق میزد، نگاه میکردم،لبخند زدم... اصولا، تمام انسان ها به دو دسته تقسیم می شوند؛دسته ی اول افرادی که داستان پردازی می کنند، و دسته ی دیگر افرادی که نمی توانند داستان پردازی کنند. به عبارت بهتر کسانی که می توانند بیاندیشند و کسانی که نمی توانند اندیشه کنند!

ادامه مطلب


ادامه مطلب



ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب

| Design By : Night Skin |



