بین دو ژانر به رختخواب می روم
حماسه ی تاریکی
تراژدیِ تنهایی.
بالای سرم
رستم و هملت تا صبح فک می زنند
درحالی که زبان هم را نمی فهمند.
دی 90
بین دو ژانر به رختخواب می روم
حماسه ی تاریکی
تراژدیِ تنهایی.
بالای سرم
رستم و هملت تا صبح فک می زنند
درحالی که زبان هم را نمی فهمند.
دی 90
کلمه نمی شوی
فرم را چون شالی
در کمد پرت می کنی و می آیی تا در دستم برف باشی.
تنها می توانم دوستت داشته باشم
و اخبار خواهد گفت
چگونه انگشتانم با برفی در مشت
آب شدند.
آذر 90
اشاره کن به چراغ های درخت
به گلابی ها
و این که چگونه کرم
نور می جَوَد. (آبان ۹۰)
به چشم هام نگاه می کند
و دروغ می گوید...
چراغ های شهر.
آبان ۹۰
1.
حرفِ باران تمام نشده
پنجره را می بندم.
وقتی تو را دوست دارم
خدا را نمی فهمم.
2.
فرشته های کوچکِ باران
از رویای سرزمین های دور
دنبال تو آمده اند.
باید به قصرِ آب های شفاف برگردی
سیلابِ زیبایی!
آبان 90
به امیدها و رویاها
زخمت را کنار می زنی
تا خواب راحتی داشته باشی.
چشم که می بندی
خون
رویایت را لکه دار می کند
خون
شیار درد را عمیق می کند
و قطره قطره
بطریِ داخل سینه ات
سنگین می شود
و گذشته پمپاژ می شود
و زخم پمپاژ می شود.
بیدار که می شوی
گاز این بطریِ نوشابه
اشکت را درآورده.
. ا تابلوی «کابوس» اثر Henry Fuseli که در سال ۱۷۸۱ کشیده شد
به یک رفیق: داوود نقی شیخی
پرده ی سیاه می افتد
و هزار فرشته ی کوچک
با چشم هایی کبود
چهره هایی زرد
خورشید را
در کاسه ای بزرگ بالا می آورند.
یکی روی صدایش بلند می شود؛
- خانم ها و آقایان!
دنیایی که به خوردمان دادند، مسموم بود.
چگونه باور كنم كه نزديكيم؟
وقتي كه اين راه
ما را به هم نخواهد رساند
حتي اگر
چندساعتي كنار بيايي.
مسافر!
من هم مثل تيربرقهای ديگر اين جاده
چگونه باور كنم
كه فراموش نميشوم؟
چگونه باور كنم
نخِ جادهاي كه تو از آن پايين ميآيي
ادامهي بادكنكي نباشد
كه در هوا معلق است.
اينروزها
بزرگترين تيربرق صدايم ميكنند
خودم
خطرناكترين را ترجيح ميدهم.
باد زیر بالم را گرفت
میدانستم
همیشه میدانستم
دنیا آنطور که تو میخواهی لباس میپوشد
راه میرود
نگاه میکند
شعر میشود.
میدانستم
دنیا به همین کوچکی است
مانند گویی در دستت.
میخواهی این گوی را بچرخان
تا روز شود
و فکر تو مشغولم کند
یا شب
که به تو فکر کنم.
به ترنج
۱.
جايم را به تو مي دهم
و اين اتوبوسِ شلوغ
تكان مي خورد
تكان مي خورد
تكان مي خورد
تكان مي خورد
آنقدر كه تو با ديگران قاطي مي شوي
و من
خودم را با ميله اشتباه مي گيرم.
- قبل مصرف خوب تكان خورديم
آقا نگهدار!
خارج از ايستگاه پياده مي شوم.
***
۲.
پياده برمي گردم
از تو به اتاق
از تو به خودم.
و دوست داشتن هميشه آخر راه نيست
عاري از اشتباه نيست.
هميشه شاخه ها بنفشه نمي زنند
هميشه شعرها شكوفه نمي كنند.
از تو برمي گردم
از تو كه فكرمشغوليت منم
و نگاهت
خوني است كه بر شيشه ي پنجره مي پاشي.
از تو كه بلدي
چگونه لبخند بزني
تا خيابان در يك ترافيك طولاني
به بن بست برسد
و چگونه تلخند
تا مسيرها به دره ها منتهي شوند.
از تو به خودم
به ميوه هاي له شده بعد يك تگرگ
برمي گردم.
مرتضی عنابستانی/ تیر ۱۳۹۰
به آیدا در آینه؛ لبخند می زنی
مرا به حرف می کشی
مرا به شعر.
لبت؛ شاخه ای سرخ از کلماتی رسیده.
بیا روی این سطر دراز بکش
شاید آخرین شعری باشد
که با همیم.
موهایت را باز کن
تا عطرت، کلماتم را گیج کند
شاید آخرین باری باشد
که شاعرم.
اُردیبهشت 90
مجبوریم همدیگر را دوست داشته باشیم
هم لبخندِ تو زیباست
هم من شاعرم.
خرداد 90
